سلام به تمامی دوستان و ورزشکاران
قبل از هر چیز از همه دوستان و همدلی های گرمشان سپاس گذارم .
خدا را شکر پدرم بهبود حاصل پیدا کردن. حالشون بهتر هستش و همین انرژی بیشتری برای من به ارمغان آورده است.
و اما در مورد این پست
در این هفته به مقاله ای برخورد کردم که خالی از لطف نیست بانوان گرامی و مخصوصا اندسته از دوستانی که کاهش وزن را نخوردن و یا خیلی کم خوردن می دانند مطالعه ای داشته باشند .
از انجا که چندی از دوستان ابراز کردند که این سایت فیلتر می باشد!
متن مقاله را اینجا در اختیار دوستان قرار می دهم
ادرس سایت و مقاله
http://www.zanan.co.ir/life/000770.html
متن مقاله برای دوستانی که مشکل فیلتر دارند
آسیبشناسی روانی بیاشتهایی عصبی
تنظیم : سرکار خانم شهین زاهدیفر
مرگ مانکنها
( جهت مطالعه کامل به ادامه مطلب مراجعه نمایید)
آنا کارولینا رستون، مانکن 21 سالة برزیلی، در 15 نوامبر 2006، به دنبال ابتلا به عفونت ناشی از آنورکسیا نروزا (Anorexia Nervosa) یا بیاشتهایی عصبی درگذشت. پزشکان بیمارستان سائوپائولو علت مرگ او را که با 172 سانتیمتر قد، فقط 40 کیلوگرم وزن داشت، آنورکسیا نروزا اعلام کردند. این وزن در حقیقت وزن یک دختربچة 12 سالة 150 سانتیمتری است. تعجب نکنید. مورد رستون چندان هم نادر نیست. در ماه اوت 2006 نیز لوئیسل راموس، مانکن اروگوئهای، بهدلیل ابتلا به نارسایی قلبی ناشی از همین بیماری جان باخته بود.
در بسیاری از کشورهای پیشرفتة اروپایی و امریکایی، که چاقی در آنها یکی از معضلات تغذیهای قرن جدید محسوب میشود، گروهی از دختران جوان و نوجوان به دنبال پیروی از مُد دچار سوءتغذیه و لاغری مفرط میشوند. «لاغر و باز هم لاغرتر» شعار متولیان مد برای زیباتر شدن است. مانکنها در رقابت با یکدیگر برای کسب موقعیت بهتر، غذای مصرفی روزانة خود را محدود و محدودتر میکنند و روزبهروز لاغرتر میشوند، تا آنجا که برخی از آنان مانند رستون بر اثر سوءتغذیة شدید و گرسنگی جان میسپارند.
آنورکسیا نروزا بیماری زنان سفیدپوست کشورهای صنعتی است. جوامعی که در آنها، لاغری معیاری برای سنجش میزان جذابیت زنان محسوب میشود. یک نفر از هر صد زن 13 تا 18 سالة امریکایی به این عارضه مبتلاست. متأسفانه، شیوع آنورکسیا نروزا در سالهای اخیر روبهافزایش بوده است.
دختربچهها از عروسکهایی که در اختیارشان گذاشته میشود یاد میگیرند که به سبک لباس پوشیدن و سایر تزئینات ظاهری توجه کنند. به این ترتیب، دختران یاد میگیرند که بدنشان عامل مهمی در شکلگیری قضاوتهای دیگران در مورد آنهاست. یکی از پیامدهای این توجه زیاد به بدن زنان این است که زنها بیش از مردها به بدن خود توجه میکنند و بیشتر از مردها زیر سلطة بدن خود هستند. البته همین توجه مفرط آنان به بدن خود، تأثیر منفی و پایداری در نگرش آنان نسبت به بدن یا ارزش بدن (body esteem) میگذارد.
دخترها در اواخر کودکی و اوایل نوجوانی نهتنها بیشتر از پسرها از بدنشان نارضایتی دارند، بلکه نارضایتی آنان بهتدریج افزایش هم مییابد.
این احساس منفی یکی از خصوصیات اصلی ارزش بدن در بزرگسالی است. به همین دلیل نیز احتمال دچار شدن زنان به اضطراب اجتماعی بدنی شوند (یعنی اضطراب در مورد مشاهده و ارزیابی شدن بدنشان از جانب دیگران) بیشتر است. زنهای تابع نقش جنسیتی سنتی زنانه بیشتر احتمال دارد در «دام زیبایی» بیفتند.
اما سؤال این است که آیا پیروی زنان از مدهای زیبایی زمینة مساعدی برای آسیبپذیری جسمی و روانی آنان فراهم میآورد؟ آیا این مسئله آنقدر مخاطرهآمیز هست که منجر به خودکشی یا مرگ زودرس آنان شود؟
پاسخ به سؤالات فوق مثبت است. از همین رو، تشریح مخاطراتی که زنان و بهویژه دختران نوجوان 16 و 17 ساله را تهدید میکند و در مباحث آسیبشناسی روانی با عنوان «اختلالهای خوردن» مطرح میشود ضروری است. جالب است بدانید که اختلالهای خوردن جزء اختلالهای دوران کودکی محسوب میشود و شروعی زودرس دارد. لذا آثار زیانبار آن میتواند نسل جوان جامعه را هدف قرار دهد.
آسیبشناسی روانی اختلالات خوردن
چند نظریة روانشناختی در مورد اختلالهای خوردن وجود دارد. این واقعیت که میزان شیوع بیاشتهایی و جوع در چند دهة اخیر افزایش یافته است و در کشورهای توسعهیافته رایجتر است، برخی پژوهشگران را متقاعد ساخته است که هنجارهای فرهنگی مدرن در بروز اختلالها نقش دارند. این نظریه با عنوان «الگوی اجتماعیـفرهنگی بیاشتهایی و جوع» مطرح میشود. شکی نیست که لاغری در جوامع مختلف بهویژه برای زنان امتیاز محسوب میشود. چنانکه هنرپیشهها، مانکنها و برگزیدگان مسابقههای زیبایی القا میکنند، ظرف سی سال گذشته، هیکل «ایدهآل» برای زنان بهطور روزافزونی هیکل لاغر شده است. طی همین دورة زمانی، بهدلیل بهبود نسبی تغذیه، متوسط وزن زنان افزایش یافته است. بنابراین، به زنان گفته میشود لاغر شوند درحالیکه اقدام به این کار دشوار است.
برخی زنان تسلیم فشار میشوند و رژیمهای بسیار محدودکننده میگیرند چون بهطور طبیعی اندکی سنگینوزنتر از همسالان خود هستند و بهویژه نسبت به پیامهای جامعه دربارة لاغری حساساند. بهعلاوه، دخترانی که زودتر از همسالان خود به بلوغ جنسی میرسند نسبت به تصویر بدنی آسیبپذیرترند.
خوردن مهارشدة این افراد میتواند به محرومیت ادراکشده و محرومیت جسمانی واقعی منجر شود که به نوبة خود، به شکستن قید و بند و پرخوری میانجامد. بسیاری از زنانی که دچار جوع میشوند سابقة رژیمهای بسیار محدودکننده دارند که بهشدت استرسزا و ناکامکننده است. هنگامی که این زنان رژیم خود را میشکنند، حس مهار خوردن را از دست میدهند و شروع به پرخوری میکنند. بعد احساس گناه و ترس از چاقی ناشی از این پرخوری آنان را به پاکسازی وامیدارد.
الگوی فوق تصریح میکند که تأکید فرهنگی بر ایدهآل لاغری بهعنوان ملاک زیبایی، همراه با افزایش میانگین وزن در سالهای اخیر، به تصور بد از بدن در بسیاری از زنان میانجامد و زنان با گرفتن رژیمهای افراطی به آن پاسخ میدهند. البته افرادی که از وضعیت اقتصادی بهتری برخوردارند، با خطرپذیری بیشتر، اقدام به مصرف پودرها و قرصهای لاغری و حتی استفاده از داروهای محرک نظیر آمفتامینها و در نهایت عملهای جراحی زیبایی نظیر لیپوساکشن میکنند که هرکدام میتواند به طریقی سلامت جسمی و روانی آنان را با مخاطراتی جبرانناپذیر مواجه سازد.
الگوی دوم روانشناختی تبیینکنندة اختلالات خوردن را «الگوی کاهش استرسـجوع» مینامند. مطابق این الگو، زمانی که افراد پرخور با شرایط استرسزا مواجه میشوند، برای گریختن از اضطراب و پریشانی، اقدام به پرخوری میکنند. این افراد بهجای تمرکز بر اهداف درازمدت کنترل وزن، بر ارضای غذایی کوتاهمدت متمرکز میشوند و با اینکه گرسنه نیستند، مقدار زیادی غذا میخورند. سپس برای اینکه پریشانی ناشی از پرخوری را کاهش دهند، اقدام به پاکسازی میکنند.
در الگوی دوم، استرس و اضطراب از عوامل مهم بروز اختلالات خوردن محسوب میشوند و فرد در مواجهه با موقعیتهای اضطرابزا، رهایی کوتاهمدت از استرس را در پُر خوردن میجوید. در متون روانشناسی، که زنان و مردان را از لحاظ میزان اختلالهای روانی مقایسه میکنند، عنوان شده است که میزان شیوع اختلالهای اضطرابی در زنان بیشتر از مردان است چرا که زنان با منابع استرس اجتماعی بیشتری مواجه میشوند، نظیر سوءرفتار جنسی در کودکی، آزارها و مزاحمتهای جنسی در محیطهای آموزشی، درمانی و شغلی، تبعیضهای جنسیتی و خشونت. بنابراین، میتوان شیوع اختلالهای خوردن را در زنان براساس این الگو تبیین کرد. افزون بر آن، برخی از زنانی که دچار اختلالهای خوردن میشوند سابقة بهرهکشی جنسی ـ معمولاً از جانب عضوی از خانواده ـ را دارند. در اینگونه موارد، اختلال خوردن ممکن است ناشی از تصویر بدنی تحریفشده یا عزت نفس کم باشد که علت آن بهرهکشی یا نیاز به مسلط شدن بر جنبههایی از زندگی است. همچنین، رخداد این الگو در زنانی که اضطراب اجتماعی بدن دارند محتملتر است.
سومین الگوی تبیینکنندة اختلالات خوردن «الگوی خودگردانیـکنترل» نامیده میشود. طبق این الگو، علت بیاشتهایی نیاز شدید به خودگردانی است که از بودن در خانوادة بسیار سلطهگر ناشی میشود.
والدین دختران بیاشتها، بیش از حد در زندگی آنها دخالت میکنند و به آنان اجازه نمیدهند که جدا از نقشی که در خانواده دارند، استقلال کافی بهدست آورند. این والدین ابراز هیجان یا تعارض را محدود میکنند و از فرزندانشان توقع خویشتنداری کامل دارند بهطوریکه دختر نوجوان اجازه نمییابد نیازها یا خشم خود را به والدینش ابراز کند و سرانجام ممکن است به این نتیجه برسد که حداقل میتواند یک جنبه از زندگی خود، یعنی خوردنش را کنترل کند. برای وی، تسلط کامل بر مصرف غذا بسیار مهم میشود، و عزت نفس او را مینمایاند.
در تبیین الگوی فوق، بر تأثیر نقش خانواده و شیوههای فرزندپروری والدین تأکید میشود. شیوههای فرزندپروری والدین عمدتاً مبتنی بر نقشهای جنسیتی سنتی است و به همین دلیل اغلب، آگاهانه یا ناآگاهانه، در تربیت فرزندان دختر و پسر خود شیوههای متفاوتی را بهکار میگیرند. به این معنی که در تربیت فرزندان پسر خود بر ویژگیهای استقلالطلبی، شهامت، توانایی حل مسئله و مهارتآموزی تأکید دارند درحالیکه شیوههای تربیتی آنان در مورد دختران عمدتاً حفاظتی است که وابستگی را در آنان تقویت میکند، و لذا در هویتیابی دختران اختلال ایجاد میشود.
در این زمینه برخی از روانشناسان معتقدند که خانوادههای مبتلایان دارای چهار ویژگی مسلط هستند:
1. خانواده معمولاً درهمتنیده است، یعنی هیچکس نمیتواند فرد مستقلی باشد یا هویت مجزایی داشته باشد و اصرار برای با هم بودن به فقدان فضای خصوصی میانجامد.
2. خانواده بسیار حفاظتکننده است. همه مکرراً در مورد سلامت یکدیگر اظهار نگرانی میکنند و به کمترین نشانة پریشانی به صورت حفاظتی پاسخ میدهند.
3. خانواده انعطافناپذیر و بسیار خشک و مقاوم نسبت به تغییر است و رشد فردیت در فرزند نوجوان تهدیدی برای این فضاست.
4. تحمل تعارض در این خانواده بسیار کم است و هرگونه تفاوت بین اعضا انکار میشود و تعارضات حلنشده باقی میماند و فشار روانی بالا میرود.
چهار خصوصیت فوق که در خانوادههای مبتلایان دیده شده است مغایر با ویژگیهای رشد روانیـاجتماعی در دورة نوجوانی است که طی آن، نوجوانان به دنبال هویتجویی میل به استقلال فردی در امور دارند.
از آنجا که دو ویژگی مهم هویتطلبی و استقلالطلبی دورة نوجوانی با ویژگیهای نقش جنسیتی پسران همخوان است، از جانب والدین تقویت و آزادی عمل و تجربه به آنان داده میشود. درحالیکه نوجوانان دختر، در خانوادههایی که شیوههای فرزندپروری آنان مطابق با نقشهای جنسیتی زنانه است، دقیقاً با رفتارهایی مغایر با رشد روانیـاجتماعیشان روبهرو میشوند و این تناقض رشدی منجر به ایجاد تعارضات حلنشده بین آنها و بزرگسالان میشود که میتواند زمینهساز مشکلات تربیتی و اجتماعی یا بروز بیماری در نوجوان بشود.
در نتیجهگیری نهایی از مباحث مطرحشده اینطور استنباط میشود که فرایند رشد بهنجار دختران و پسران در دنیای امروز مستلزم تغییر نقشهای جنسیتی سنتی است. به عبارت دیگر، تغییر قالبها و طرحوارههای جنسیتی ضرورتی است که باعث رشد و بالندگی زنان و مردان میشود بهطوریکه یک زن، همانطور که میتواند واجد ملاکهای زیبایی و ملاطفت و مراقبت باشد، میتواند هویتجو، مستقل، باشهامت و خطرپذیر نیز باشد و در مواجهه با مشکلات، بهجای تکیه بر روشهای منفعلانه و وابسته، بتواند با کسب و تسلط بر مهارتهای حل مسئله، عرض اندام کند. تنها از این طریق میتوان سلامت جسمی و روانی زنان را در دنیای بهشدت متغیر امروز تضمین کرد.■
علائم تشخیصی بیاشتهایی عصبی
1. امتناع از نگه داشتن وزن بدن حداقل در سطح وزن طبیعی برای سن و قد مشخص.
2. ترس شدید از افزایش وزن حتی وقتی وزن پایینتر از حد معمول است.
3. تصور تحریفشده از بدن به صورت اختلال در برداشت شخصی از وزن، حجم یا شکل بدن خود (این افراد، حتی وقتی لاغر هستند، اغلب احساس چاقی میکنند).
4. در افرادی که به بلوغ رسیدهاند، قطع سه دورة پیاپی عادت ماهیانه.
این مورد یکی از چندین ناهنجاری جسمی ناشی از بیاشتهایی عصبی که معمولاً یکی از ملاکهای تشخیص اختلال است. این علامت در اوایل پیدایش اختلال ظاهر میشود و در یکپنجم موارد، مقدم بر کاهش وزن آشکار است. در برخی موارد نیز به دنبال کاهش وزن و بهعنوان علامت بروز اختلالات خوردن مورد توجه پزشک قرار میگیرد.
5. افسردگی، بیثباتی خلق و خو مردمگریزی.
پیامدهای جسمی و روانی بیاشتهایی عصبی
1. حساسیت نسبت به سرما، یبوست، افت فشار خون و پایین بودن درجة حرارت بدن.
2. کاهش سطح پتاسیم که منجر به بینظمیهای قلبی تهدیدکننده و گاه تشنج و ندرتاً مرگ میشود.
3. کمخونی.
4. تأخیر در رشد استخوانها.
5. اختلالات هورمونی در غدد درونریز مثل هیپوفیز، هیپوتالاموس، تیروئید و غدد فوقکلیه.
6. استفراغ مکرر و انواع دیگر پاکسازی باعث از دست رفتن مایعات و الکترولیتهای بدن میشود و استفراغ اسید معده میتواند موجب فساد شدید دندانها نیز بشود.
7. خشک شدن پوست.
8. بیاشتهایی عصبی با اشتغال ذهنی وسواس همراه است و مبتلایان فشار روانی زیادی را تحمل میکنند. نتایج آزمونهای روانی احتمال افسردگی را در بین مبتلایان نشان داده است و نیز احتمال اقدام به خودکشی.